|
تو مرا می فهمی تو مرا می خوانی ... آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد... نرود
لبخند از عمق نگاهت هرگز.... و به
اندازه ي هر روز تو عاشق باشي.... عاشق
آنكه تو را مي خواهد... و به
لبخند تو از خويش رها مي گردد... و
ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 16:34 توسط پریسا |
از من نپرس چقدر دوستت
دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو
نیست به من نگو که چگونه
بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از
آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از
زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو
معنی تمرین چیست ؟ بریدن از
چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو
هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه
به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که
دروری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که
میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از چشمم
برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد
اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در
آغوش بگیر که سخت
تنهام + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 16:34 توسط پریسا |
در
این توهمات پیچ در پیچ خاکستری شاید که دستی سرخ کبودی گونه های تاریخ را مرهم می
نهد در همین نزدیکی زیر بار تکرار ثانیه هایی که
مدام چنگ در گریبان هم می زنند دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر
تیله های بلورین دلی شکسته را سوال می کند! شاید که این هجوم کهنه می خواهد از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک
کشیده سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد
بر خود می لرزند را بستاند شاید که آن پر نور ترین ستاره و تمامی ستارگان دیگر که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی
زند توهمات نورانی ای هستند که در درون با سیاهی آمیخته اند شاید که اوج لذت این ستاره ها به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد
شد کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می
آوردند کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه
کنند آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره
می توانست عدالت را استنشاق کند وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می
رفت و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند. + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 16:33 توسط پریسا |
به غمت غم عزیزت غم گرم و مهربانت که به کوچه کوچه رگهای دلم چو خون دمیده چو تو در برم نباشی غم بی شمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم سلام به همه ی دوستان گلم میخواستم یه مطلبی رو بهتون بگم اونم اینه که اسم اینترنتیمن پریساست ولی اسم واقعی من زهراست به این دلیل این مطلب رو بهتون گفتم چون یه وب دیگه به اسم واقعیم درست کردم که حتما برین ببینین. www.zahrakhanum.blogfa.com + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 20:43 توسط پریسا |
راز عشق در
تواضع است . این صفت به
هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان
دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری
که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند
جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه
و با طراوت نگه میدارد. راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند
. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد
. راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید . عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است . راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ، لبخندی از روی محبت . نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد. راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید . ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود . برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد . راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش . شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار . راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟ راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ،از تحسین غافل نشو . مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند . راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید . راز عشق در استواری است . در فصول مختلف زندگی ، عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو ر آن گردش کنند. + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 20:37 توسط پریسا |
تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ... و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ... و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت ... و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ... شاید به رسم و عادت پروانگی من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ... + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 20:31 توسط پریسا |
خسته ام انگار صد سال پیاده راه
آمدم خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را
هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده
ام. من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی
بوسیده ام از یاد برده ام. خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی
تمام شدنی نیست. خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را
دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من
عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها
بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟ اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه
آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی
آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود
هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را
نمیفهمیدم. من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز
بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام
کنم. + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 20:25 توسط پریسا |
سلام هستی من وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره. وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند. وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است. ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست. ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 17:29 توسط پریسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 17:27 توسط پریسا |
چه احساس نازنین و
شیرینیه . . . رو در رو با کسی که
دوسش داری بشینی(اتیشگاه) به چشاش نگاه
کنی تا
عمق وجودت،از یه
گرمای عمیق آب بشه قلبت پر تپش
بشه انگار که داره از
سینت کنده میشه چه احساس عجیبیه .
. . وقتی بخوای با
انگشتات،صورتش رو حس کنی با موهاش بازی
کنی از
لباش... خدای من... باور
کردنی نیست... اونی که
میخوای...دوسش داری...عاشقشی... کنارت باشه...باهات
باشه...همراهت باشه...هم پات باشه... ای خدا منو به عشقم برسون + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 17:26 توسط پریسا |
|
| |||||